تبليغاتX
یک نخ سیگار
یادی از اعدام فرشتگان در جهنم 67

نیمه تابستون بود.خوزستانیها می دونن که نیمه تابستون اینجا چطوره.گرم گرم گرم...شاید بیشتر از هر وقت دیگه دچار کسالت ناشی از روزمرگی بودم و سعیم بر این بود که به هر نحوی شده از این دور تسلسل خارج شم.دقیق یادم نیست ظهر بود یا... که تلفن زنگ خورد.اونور خط عزیزی بود.بعداز حال و احوال گفت: امروز بعد از ظهر بیکاری؟اگه هستی می خوام ببرمت یه جایی.

منم که واقعا بیکار بودم با شوق ذوق گفتم آره.کجا؟
گفت:بهشت آباد!

پشیمون شده بودم از جواب مثبتم اما دیگه نمی شد بزنم زیرش.دیگه حوصلم هم نشد بپرسم کی مرده ؟!

ساعت از6گذشته بود که من با دوتا از دوستان به سمت بهشت آباد درحرکت بودیم.وقتی رسیدیم اونجا رفیق شفیق ما به حرف در اومد و گفت: باید از جاده کنار بهشت آباد بریم.

پرسیدم که چرا؟مگه قطعه چندن؟

گفت:این بندگان خدا قطعه ندارن...!به اونجا قدیما می گفتن لعنت اباد. تازه فهمیدم که داریم می ریم سر قبر اعدامیهای دهه ی شصت.تا حالا اسم لعنت آباد به گوشم خورده بود اما هیچوقت به اونجا نرفته بودم.

 

تویه جاده خاکی 15 دقیقه ای روندیم تا یه تعداد ماشین مشخص شدن.از دور آدمها هم معلوم بودن.

 گورستان اعدامیهای 60

 

با گرد وخاکی که اومد تو ماشین فهمیدم که رسیدیم و ماشین ایستاده.از ماشین پیاده شدیم.من کسی رو اونجا نمی شناختم اما بعضی از چهرها برام آشنا بودن.حتما تو جلسه ای جایی دیده بودمشون .یه حال و احوالی با چند تا از آقایون کردیم.خیلی دوست داشتم تنها باشم واسه همین عذر خواهی کردم و از جمع جدا شدم.

اول به دور تا دورم خوب نگاه کردم.از دور کارخانه صنایع فولاد اهواز در هاله ای از غبار سیاه با قد قواره زشتش خودنمایی می کرد،روبروش در مقابل ما بهشت آباد بود .اطراف ما خونه های نیمه ساخته ای بودن.یادم اومد از مسیر خاکی هم که عبور می کردیم بعضی خونه ها مسکونی بودن اما توی لعنت اباد هیچ بشر زنده ای دیده نمی شد.

زمین گرمای خورشید رو داشت اروم اروم به آسمون می بخشید.باز یه دور دیگه چرخیدم و کپه های خاک ایندفعه توجهم رو جلب کردن.معلوم بود که ماشینهای حمل نخاله های ساختمانی تا چند متری اینجا بارشون رو تخلیه می کنن.دور گورها معلوم بود که با گریدر خاک برداری شده !یعنی می خواستن روی گورها خاک بریزن؟

آروم به سمت مزار ها قدم بر داشتم .با تمام قبرستونا فرق داشت.آخه اینجا لعنت آباده!

تا یادم میاد همیشه این یه وجب زمین آخر رو تو دل خاک می کنن اما اینجا مساله متفاوت بود.قبر ها رو با بلوک از سطح زمین ارتفاع داده بودن.

 

قبر

اغلب گورها به این صورت بودن اما بعضی ها در اطرافشون خاک ریخته شده بود و دیگه اثری از بلوکها به چشم نمی خورد.به نوعی میشه گفت به این آرامگاهها رسیده بودن و دستی به سرو روشون کشیده شده بود.

قبرا تا 20 متری به صورت جفت دوتایی بودن اما بعد از اون توی یک ردیف خطی از نظر دور می شدن.دقیقا به سمت افق می رفتن تا جایی که توی اون  غروب گرم تابستون انتهاشون رو نمی تونستی واضح ببینی.چشماتو باید ریز می کردی تا راحتتر به افق خیره بشی.آروم کنار قبرا شروع به قدم زدن کردم و آروم می شمردم3،2،1....۵۱.۵۰.....۱۰۱،۱۰۰،۹۹......122.آره صدوبیست و دو نفر.

 

 نما

همینطور که قدم می زدم کسانی یا نشسته بر گوری یا هم قدم با من در اطراف گورها فاتحه می خواندن.دور زدم و شروع کردم خواندن متن بعضی ازسنگ قبرها:

علی ...فرزند...22ساله،مریم...فرزند...24ساله و......

 نمای سنگ

بعضی ها سنگ قبر نداشتند...بی صدا و آروم،وبودند گورهایی که شباهتی به گور هم نداشتند فقط تلی از خاک و سنگ....

 قبر ویران

و در کنار سنگ مزاری گلی می دیدی یا قاب عکسی که روایتگرقصه های قلب شکسته پدر و مادری بود.

قبر دختر 

دیگه نمی تونستم این تنهایی رو تحمل کنم.به سختی به سمت جمعی از آقایون که دوست ما هم در بین آنها بود رفتم.سلامی کردم و بی حرف دیگه ای فقط گوش دادم.

پیر مردی آرام با صدایی گرفته امادلنشین مشغول صحبت بود.

آره چند بار،تا لب خود قبرا رو هم خاک ریختن و هی من ماشین کرایه کردم که خاک رو از دور این قبرا بر دارن.هی رفتم شهرداری گفتم که نباید اینجا نخاله تخلیه کنین اما کسی گوش نمی داد می گفتن ما که اینکار و نمی کنیم.ای چی بگم که هر چی بگم کمه.دیدی این مردم از دور با تعجب به اینجا خیره می شن؟ حتمابا خودشون می گن اینا هر سال تابستون میان اینجا چیکار.همیشه میام پیش پسرو دخترم ،دیگه کسی نمونده برام.قبرشون رو هم می خوان ازمن بگیرن... .

آروم از دوستم پرسیدم این قبرا مال کیان؟

-از همه گروهای اول انقلاب تقریبا توشون هست توده،مجاهدین،اقلیت.....و تقریبا از جاهای مختلف ایران.حتی بعضی از اینا هیچ کس و کاری رو اینجا ندارن اما جنازشون رو تحویل خانوادشون ندادن و بعد اعدام همینجا خاک کردن.اوایل اجازه نمی دادن که سر مزارشون جمع بشیم ،یا یه عده ای سر قبرا کثافت می کردن و از اینجور کارا. اما به مرور یه خورده اوضاع بهتر شده.حالا سالی یه دفعه تو تابستون به یاد اونایی که در دهه شصت اعدام شدن دور هم جمع می شیم...

..........

....

.

خورشید هم دیگه بساط روز و جمع جور کرده بود. ماه هم حوصلش نشده بود که بیاد تو آسمون.ظلماتی شده بود در لعنت آباد.آره جایی که فرشتگان رو به دوزخ بردند...تمام ما لعنت شده ایم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 21:37  توسط رحمان بهمنی  | 

پهلوان زنده را عشقست.....!!!

مزار احمد محمود امام زاده طاهرعکس از پیک نت

سومين بزرگداشت " احمد محمود" ، خالق رمان‌‏های همسايه‌‏ها , زمين سوخته, غريبه‌‏ها, امسال نيز12 مهر همچون سال گذشته، با سكوتی غم انگيز و با غيبت نويسندگان و اهالی فرهنگ و تنها با حضور خانواده او در امامزده طاهر كرج برگزار شد.
در اين مراسم، خبری از كانون نويسندگان نبود و بمناسبت آن هيچ بيانيه‌‏ای از سوی هيچ نهادی، حتی كانون نويسندگان صادر نشد.
جمعه 12 مهرماه 1381 پيش از آنكه فرصت كند آخرين رمان خود " مرد خاكستری" را به پايان برد، چشم برجهان بست.

منبع ایلنا

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 17:11  توسط رحمان بهمنی  | 

رقص مختلط!!!کنگره امیدوار کننده(گزارش تصویری)
اااااااااااااااااااااااااای ول.....مژده به تمامی افراد غیر ناباباب.

پس بر اساس تصویر ارایه شده در بالا افرادی که از رسته نابابان نباشند مجاز به رقصیدن در مکانهای مختلط می باشند؟این بندگان خدا خیلی آوانگارد شدنا!!!

اما کنگره جبهه مشارکت رنگ وبوی دیگری داشت:

   

تصاویر به اندازه کافی گویان................ .

منبع پیک نت

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 23:45  توسط رحمان بهمنی  | 

ماشه چکانده می شود؟

این رادیو تلوزیون ما هم که بلدن هرچی خودشون خوششون میاد تحویل خلق الله بدن البته همه جا همین جوره...

مثلا 30 تا کشور جهان به ایران میگن نمیشه بهت اطمینان کرد بعدش اخبار ما میگه که در آژانس خیلیها از شیوه رای گیری در مورد پرونده ایران ناراضی بودن .یا ریس جمهور هند تلفنی فلان چیزو میگه به پرزیدنت و اونا یه چیز ٬فقط حرفایی که دوست دارن رو تحویل مردم میدن...آخرین چیزی که توجهم رو جلب کرد  تو این مساله هسته ای صحبتای طرفهای روسی بود در مورد وضعیت اتمی ایران که در عین حال که گفته بودن تا ایران تحت نظارت آژانس فعالیت کنه و به قطعنامه های اون عمل کنه مخالف ارجاع پرونده ایران به شورای امنیتن...خودتون می تونید حدس بزنید که خبرگزاریهای ایران این مساله رو چطور منعکس کردن یا باید می کردن؟

خب از الان به بعد شمارش معکوس شروع شده چند حالت رو میشه پیش بینی کرد.یا ایران چشم به وتو کردن بعضیا می دوزه و تاآخر خط می کوبه!مثلا از ان پی تی خارج میشه یا پروتکل رو پس میزنه یا بخش دیگه ای از فعالیتهاشو راه میندازه یا کارهایی عملی از این دسته...! حالت دوم اینه که میفهمه منافع خیلی کشورهایی که ما دل بهشون بستیم تو امریکا خیلی بیشتر از منافع اونا در ایرانه و طبق قطعنامه آژانس حرکت میکنه.یه حالت بینابینی هم هست که این بازی رو تا جایی که اجماع بین المللی علیه ایران شکل نگرفته فقط ادامه می ده که نمود این حالت  راه اندازی جنگ زرگریه( در ظاهر تهدیدو در واقع مذاکرات پشت پردست).از جلسات امروز مجلس شاید بشه یه پیشبینی هایی کرد.

اما انعکاس این مساله بین امت شهید ژرور واسه من خیلی مساله شده دوست دارم بدونم مردم چه جور به این شرایط جدید نگاه می کنن.در همین راستا یه اتفاقی واسم رخ داد که حالب بود. 

چند شب پیش سوار یه تاکسی شده بودیم با یکی از دوستان و بحث مسایل هسته ای رومی کردیم.راننده که مرد مسنی بود با لهجه عربی پرسید :یعنی چشه این امریکا هی زور می ندازه؟خودش حمله می کنه یا نه؟خدا کنه که نکنه جنگ خیلی بده....

ازش پرسیدم بابا جان به کی رای دادی واسه ریاست جمهوری؟

گفت:به همین خودش.

گفتم:خوب باباجان همین به قول شما خودش(منظور اون بنده خدا پرزیدنت بود) میگه این حرفایی که من می زنم رو تمام اونایی که به من رای دادن هم میزنن و اگه اتفاقی بیفته اونا پشت سر من ...

-چی چی !کی گفتش جنگ میکنه؟گفتش کار میده عدالت می کنه ادما رشوگیر بیرون می کنه.من بچه دارم می خواد زن بگیره بیکاره.......

دیگه رفتم تو فکر..........هی دل غافل!!!

از این حرفا که بگزریم شنیدم خاتمی هم بعد از 28 سال و 10 ماه با تقاضای خودش باز نشست شد...چی به ذهن شما خطور کرد؟ .در این مورد نظراتتون رو توی تالار گفتمان بنویسید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 19:3  توسط رحمان بهمنی  | 

داستان دوزخی یک مرد
مردی كه روی دكه ميخانه جان سپرد
بی‌سوگ وبی‌صدا
ديروز ، روز چهلم او بود
از بلخ يا تخار
شيراز يا خجند
يادم نمانده است
اين شرقی نجيب
يكباره سر به بيابان نهاده بود......

........

دکتر عارف پژمان

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 22:42  توسط رحمان بهمنی  |